تنها کسری از دقیقه طول میکشد. انگشتها تند و تند روی دکمهها پایین و بالا میشوند، صفحه حکم، شماره حکم، تاریخ حکم، شعبه صادرکننده، برگ میزنی صفحه صورتجلسه، تاریخ اجرا و چشمهات کلمهای را میکاوند یا جملهای را تا بفهمی «منتج به نتیجه» شده یا نه. قصهها تکراری اند، حکم توقیف اموال که باشد، محکوم علیه بضاعت مالی ندارد، حکم جلب که باشد محکوم علیه یا متهم یا مجرم متواری است یا خود را از دید ماموران مخفی میکند. قصهها که تکراری باشند، هرچه اسم شخصیتها را هم عوض کنی انگار نه انگار. در این سه روز سیصد و پنجاه حکم ثبت دادم، یعنی دست کم هفتصد زندگی؛ اما نه انگار که بار این تراکم زندگی روی دوشت باشد. گاهی اما تفاوتی نظرت را جلب میکند و در خاطرت میخ میشود. مثل مردی که باید خانه را تسلیم زنش میکرد و با مامور میرفت تا یکی دو خرت و پرت خودش را بردارد. روند معمول عکس این است و اسمش میشود حکم استرداد جهیزیه، حالا اسم این چه میشد؟ بعد عمری زندگی با دو فرزند 21 و 22 ساله…
ناگهان چشمم خیره عکس پارهای شد. در کلمات تفاوت نبود، به حکم جلب یک عکس شش در چهار چسب خورده ضمیمه شده بود. مردی در کت سیاه و پیراهن سفید، با گل سرخی در جیب و ریش مرتب پروفسوری. عکس از زاویه گرفته شده بود، چیزی بین سهرخ و نیمرخ. تصویر پرده، نردههای سفیدرنگ چوبی با در رو به باغ. گفتن ندارد که عکس را شب دامادیش گرفته بوده. از میان پاره شدنش، احتمالاً نشانه اشکها یا عصبانیت زنی و چسبش یحتمل برای وقتی که عقلش برگشته و فکر مهرش افتاده. چشمم میجنبد روی حکم. ده میلیون تومان و 114 سکه. مرد خودداری کرده از پرداخت و حالا حکم جلبش به کلانتری رسیده. استوار مامور اجرا میگفت مرد خواسته 50 میلیون تومان بدهد و رضایت بگیرد، زن قبول نکرده. مرد، مصطفی، اهل شهرکرد، زن، مدینه، متولد قروه. بعد نشستم و به این عکس فکر کردم. شبی که عکس را میگرفته چه در سرش بوده؟ خوشترین شب زندگیشان بوده؟ از ته دل قهقهه میزدند؟ چگونه تمام آن خوشیها دود شدند و به آسمان رفتند؟ حتی این هم استوار نیست؟ چه طور رابطهای فرو میپاشد که ذره ذره لحظاتش چسب شده با تجربههای منحصر به فرد دو نفره. همه حرفهایی که فقط این دو نفر میتوانسته اند به هم بزنند، همه کارهایی که فقط این دو نفر میتوانسته اند با هم بکنند، همه جاهایی که فقط این دو نفر میتوانسته اند با هم بروند، همه منظرههایی که فقط این دو نفر میتوانسته اند با یک چشم ببینند. همه شعرها… این دو نفر هم برای هم شعر هم میخواندند؟ بیانضباط و هر دم بیل. گاهی سایه، گاهی سعدی، وقتی منزوی، زمانی بهمنی. به زحمت، نیما و به سختی، شاملو؟
ورق میزنم که صورتجلسه جلب را ببینم. جلبها یک در پنجاه به نتیجه میرسند و این به نتیجه رسیده. روبروی پمپ بنزینی جلب شده و پای ورقه، امضای دو مرد هم هست، فامیلشان با فامیل محکوم له یکی است، نام پدر هم یکی. چه طور جلبش کرده اند؟ چه حرفهایی به هم زده اند؟ کتک هم خورده یا فقط تحقیر؟
آن یکی مامور از اجرای حکم استرداد جهیزیه برگشته بود، میگفت صدبار اشک خودم در آمد تا حکم اجرا شد. دختر دوقطبی بوده، خانواده اش اجازه درمان نداده اند، کارد به استخوان مرد رسیده. حالا طلاق گرفته بودند، چشمی از زن و چشمی از مرد گریان وقت تحویل جهیزیه. این یکی حتی عکس پاره هم روی حکمش نداشت.
