روز گذشته خبری در رسانههای فیلترشده منتشر شد که بر اساس آن حدود دو ماه پیش، یک جوان لرستانی ظرف 24 ساعت پس از بازداشت توسط نیروی انتظامی درگذشته است. این خبر هنوز در رسانههای مجوزدار داخلی منتشر نشده و هیچ گونه واکنشی از سوی مقامات به آن صورت نگرفته است. مادر رامین یعقوبی ضمن بیان این که فرزندش در گذشته معتاد بوده، اما در هنگام بازداشت اعتیاد را ترک کرده بود گفته است:
به قاضی گفتم که به فرض معتاد بوده، معتاد باید بمیرد؟ پسرم نه منافق بود، نه ضد انقلاب بود، نه قاچاقفروش بود، چرا باید ظرف دو ساعت که در اختیار آگاهی بوده از بین برود؟
مسلماً منظور مادر رامین یعقوبی این نیست که مرگ قاچاقفروش، منافق و یا ضدانقلاب در حالی که در اختیار اداره آگاهی باشد، بهجا و بهحق است. ناخودآگاه دارد به نظمی اشاره میکند که به آن خو گرفته ایم. کسی که قاچاقفروش یا فعال سیاسی میشود به حق یا ناحق باید این را در محاسبه ریسک خود داشته باشد. او به عنوان یک شهروند عرفاً و بر اساس رویه این را پذیرفته است؛ اما سوالش اینجاست که چرا قلمرو همین رویهها بدون دلیل موجهی گسترش مییابد؟ چرا باید کسی که گذرش به اداره آگاهی میافتد ولو آن که کاملاً بیگناه هم باشد، چنین خطری را احساس کند؟ این سوالی است که اکثر شهروندان دارند، مثلا چرا و به چه دلیل امروز نباید لباسهایی را که از سوق مسلمین تهیه کرده اند و تا دیروز استفاده میکردند، بپوشند؟ یا وقتی استفاده از ماهواره به صورت عرف درآمده و تا دیروز کسی کاری به کار آن نداشته است، امروز یکباره جرمی میشود که برای مبارزه با آن حتی عملیات راپل ضروری مینماید؟
من فکر میکنم نگرانی و دغدغهی اکثر شهروندان این نیست که قانونهای موجود واقعاً دموکراتیک هستند یا نیستند، دغدغهی آنها این است که همین قوانین نوشته و نانوشته، محترم و مراعا باشند. قواعدی باشد که بر اساس آن نظمی شکل گرفته و آنها هم زندگی بیدغدغه و روزمره خود را در پرتو این نظم داشته باشند. آیا پایبندی به قواعدی که خود وضع کرده ایم یا خودمان از پس سالها با آن کنار آمده ایم تا این حد دشوار است؟
اصولا بقا و سلامت عموم حکومتها در گرو پاسداشت نظم است، همین نظم خودساخته و تحمیلشده بدون هیچ دردسری تا سالهای سال میماند، اگر حاکمان به قواعدش پایبند باشند.
این مصاحبه را هم دربارهی دولت قانونمدار بخوانید. نکات مربوط به قانونمداری صوری به ویژه.
پ.ن: امروز داشتم میدیدم زمانی بوده که پستهای این وبلاگ 24 تا کامنت هم داشتند، لعنت به جابجایی اجباری و فیلترینگ. دلخوش به فیدم.
پ.ن2: روز وبلاگ برای وبلاگنویسانی که به هر قیمتی خوانده میشوند، مبارک باشد. هیچ احساس نمیکنم که این روز برای چون منی هم باشد که با یک اخترک و چند آتشفشان شهریار شوکتمندی به حساب نمیآید!

جدا نوشته هات ارزش خوندنو داره
لطف داری محمد جان
بازتاب: از این بدتر هم ممکن است! | بیگاهها