تقدیم به همه اصولگرایان غیر دولتی، به خصوص دوستان عزیزی که نامشان را نمیآورم، تا تبعات نداشته باشد.
امروز اظهار نظری از وزیر اطلاعات شنیدم که انجمن حجتیه را هم از جمله عوامل «فتنه» سال گذشته خوانده بود. من نمیدانم توش و توان موثر این تشکیلات در حال حاضر چه قدر است، اما چیزی که میتوانم بفهمم این است که مدیران ضد فتنه در 18 ماهه اخیر تمام سرمایه و اندوختههای 30 سال گذشته را به کار بستند و خرج کردند و امروز به دستاوردها و سرمایههایی تازه برای آینده خود رسیدند. آمریکا، انگلیس، اسرائیل، مجاهدین خلق، سلطنتطلبها، انجمن حجتیه، لیبرالها، مدعیان اصلاحات (همان مدعیان دروغین خط امام) و … تمام کسانی که در مقطعی دشمن فرضی یا خودخواسته جمهوری اسلامی بودند و جریان غالب مبارزه انقلابی علیه آنان صورت میگرفت، در یک جمعبندی سیساله، سال گذشته به صحنه آمدند، از صحنه به در شدند و به پایان رسیدند. در آینده شاهد دشمنانی جدید خواهیم بود. از این پس آمریکا و انگلیس نیز دچار تغییرات ماهیتی میشوند و دشمنیشان متفاوت میگردد.
آن سوی ماجرا نیز به همین نحو است. در سال 88 تمام سرمایه گذشته خرج شد و سرمایههای جدیدی ایجاد شدند. یک بعد مستند شاخص میتواند این باشد که از کاریزمای رهبر پیشین برای مدیریت بحران استفاده شد؛ اما به زعم من غرض اصلی سیاستگذاران به پایان رساندن خمینی بوده است، با القای تلویحی این گزاره که ببینید «نظام» دهه هفتاد و هشتاد بسیار دموکراتتر، باتساهلتر، فهیمتر و منطقیتر از «نظام» دهه شصت بوده است. دوران قرائت خط امامی، لطیف و دموکراتیک از اندیشه مرحوم خمینی به سر آمد و من امروز به ضرس قاطع میگویم جریانی با نام جریان خط امام موجودیت ندارد. این لطیفه را در ماههای اخیر از دوستان سابقا خط امامی که خود را اصلاحطلبانی معتقد و ملتزم به ولایت فقیه ومصداق آن در حال حاضر میدانستند، به کرات و در مراتب مختلف شنیده ام که «امامشناسی» نداری… کلمه امام هر از گاهی در حرفهای مهندس موسوی دیده میشود اما دوران پاردایم خط امام در این نظام به سر آمده است. یادتان باشد«نظام» یکی از کلیدیترین مفاهیمی است که برای درک پدیده جمهوری اسلامی به آن نیاز داریم.
ماهیت نظام جمهوری اسلامی
جامعهشناسان به صورت کلاسیک نظام جمهوری اسلامی را یک نظام توتالیتر معرفی میکنند چرا که بیشتر مشخصههای چنین نظامی را دارد. در حالی که مثلاً رژیم پهلوی در دوران محمدرضا یک نمونه استبدادی بوده است. علایم و نشانههای این نظام کمابیش موید نظرات آنان است. در نظام استبدادی تنها نقطه حساس، دیکتاتور و تنها حرف حساس حرف سیاسی است. اما در نظام توتالیتر گویی همه چیز سیاسی میشود. انتقاد به یک کارمند جز در بروکراسی عریض و و طویل ایران ممکن است عملی سیاسی تلقی شود. در حالی که در نظام استبدادی حوزه عمومی و خصوصی نسبتاً تفکیک شده اند و مستبد دخالتی در حیات خصوصی مردم نمیکند. حتی باید گفت نه تنها آزادی در حریم خصوصی که آزادیهای فرهنگی تا سطح بالایی مراعا هستند. در نظام استبدادی بر خلاف نظام توتالیتر، پشتوانه ایدئولوژیک وجود ندارد. در نظام توتالیتر بر خلاف نظام استبدادی پشتوانه مردمی و طبقاتی قابل توجه و غیر قابل اغماضی وجود دارد و … تکرار مکررات نمیکنم برای مطالعه بیشتر در این زمینه به متون تخصصی مراجعه کنید.
این تعریف از نظر من حق مطلب را ادا نمیکند. یک دلیل اصلی آن غیبت شرایط زمانی است. ما در عصر ارتباطات زندگی میکنیم، پدیدههایی نظیر اینترنت و تلفن همراه نقش دوگانهای در تغییر مفهوم توتالیتاریسم ایفا میکنند. پیشبینیهای 1984 از نقش گسترش وسایل ارتباطی در تحکیم توتالیتاریسم تا حد زیادی صحیح بوده است: همه دولتها حتی دموکراتترین آنها ممکن است پایشان به راه انحرافی توتالیتاریسم کشیده شود، اینها ابزارهای خوبی برای رصد همیشگی شهروندان هستند؛ اما این وسایل در عین حال تا حد زیادی هیمنه اقتدار دولت را تحتالشعاع قرار میدهند. خوشبختانه اینترنت همان قدر که قدرت شناسایی و تجمیع هویتی مخالفان را فراهم میکند، خود فرصتی شده تا آلام زخم غیبت فضای عمومی و حوزه عمومی در دنیای حقیقی را کم کند. این چیزی است که من نام آن را خاکستری شدن مفهوم توتالیتاریسم میگذارم.
دومین نکته بنیاد معرفتی این نظام است. به گمان من این سادهاندیشی است که خیال کنیم بنیاد تئوریک نظام، ولایت فقیه است که آن هم شالوده بر آب دارد. درست است، تئوری رسمی همان ولایت فقیه است. حرفهای مبتدیانه، سطحی و غیرقابل تامل مصباح یزدی (و دیگرانی که همه از او کوچکتر و به همان طریق مبتذلترند) چیزی است که به عنوان نظریه نظام تبلیغ میگردد. ما به صورت رسمی با نظریاتی طرفیم که انسان عاقل عالم را به عجب وامیدارد که واقعاً اینها نفهمیده اند دعوا بر سر چیست، یا این که خودشان را به نفهمی زده اند؛ اما حقیقت این نظام پیچیده چیزی جز این است. من تا مدتها فکر میکردم مشکل این سیستم یکهسالاری معرفتی است و استبداد ایران از نظریه واحد معرفتی آب میخورد، اما امروز اعتراف میکنم اشتباه میکردم. تکثر اندیشه و به رسمیت شناختن مخالفین در سطح معرفتی از کارهای غیر قابل انکار جمهوری اسلامی است.
دهه شصت ایران، دهه هشتاد جهان است. در انگلستان تاچر محافظهکار و در آمریکا ریگان نومحافظهکار بر سر کارند. این یک سوی ماجراست. در سوی دیگر ماجرا با نظام خسته و پیر شوروی کمونیستی و مجموعهای از رژیمهای نوپای انقلابی لاتین روبروییم. همین دوگانه کمابیش در ایران قابل مشاهده است با این تذکر که لیبرالهای واقعی و چپهای واقعی تبدیل به مردههای سیاسی شده اند و ما نمودی متناسبشده از چپ و محافظهکاری داریم. جناح چپ مکتبی و جناح محافظهکار مکتبی در ایران بر سر قدرت با یکدیگر میجنگند. رهبری نیز گاهی به میخ میزند و گاهی به نعل، اما مجموعاً هر دو را به رسمیت میشناسد. در عین حال از این نکته نباید غافل بود که غلبه با جناح چپ است، چرا که «خصوصیت انکاری و واکنشی» چپ به صورت ذاتی بسیار افزونتر از محافظهکاران است.
به دهه هشتاد ایران و آغاز هزاره جدید جهان بیاییم. نزاع در دنیا بر سر مدرنیسم و پستمدرنیسم است. در ایران نیز کمابیش همین مسئله قابل مشاهده است. دموکراسیخواهان در موضع مدرنیستها نشسته اند و ضددموکراسیها در موضع پست مدرنیسم. اشتباه اساسی من در همین جا بود که فکر میکردم چون پستمدرنیسم و ولایت فقیه رقیبان ناهمدلی برای دموکراسی هستند، نمیتوانند ارتباطی به هم پیدا کنند. اما وقتی میبینم جامعهشناس حکومتی در موضع یک پست مدرن به دفاع از ولایت فقیه میخیزد، میفهمم یک جای تبیین من میلنگد. فیالواقع اگر یکهسالاری معرفتی بنیاد جمهوری اسلامی میبود، در برابر متحدان ناهمدل خود- در این مورد پست مدرنیسم- نیز تصلب میداشت. اما تعاطی و بهرهگیری یکی از ثمرههای دیگری من را به این نتیجه میرساند که ما در ایران با وضعیت دوگانه ایران/جهان مواجهیم.
منازعات همان منازعات جهانی است با این تفاوت که این منازعات ایرانیشده اند و از قضا نتایج متفاوتی در ایران تولید میکنند. تعامل جمهوری اسلامی با نظریات ناهمخوان چیزی از جنس تعامل تز و آنتیتز است که امری نو را سنتز میکند. مانند من نباشید که فکر میکردم تمسک جمهوری اسلامی به متحدان نظری ناخواسته از سر حقارت و فقر نظری است، نه این یک هوشمندی غریزی است که در تمام لایههای نظام جریان دارد.
حاصل آن است که مخالفتهای نظری به جای تضعیف نظام به آن کمک میکند و به تقویتش میانجامد. بله، دیر یا زود نظام جمهوری اسلامی باید شیر مادر تشیع و تدین را کنار میگذاشت. این نظام بر اساس محکهای نظری 30 سال پیش نه یک نظام دینی است، نه یک نظام شیعی. اما این نظام اسلام و تشیع را نیز بازتولید کرده است و نسخه متفاوتتری از شیعهگری ارائه میدهد. دلخوش نباشید که در افتادن نظام با مرجعیت یعنی بر سر شاخ نشستن و بن بریدن، این شاخه خودش به خاک رسیده، درختی شده است و محتاج این نیست که انگل آن دیگری باشد. اینها علائم ورود به یک دوران جدید است.
تبیین حقوقی وضعیت نظام
ما در یک رژیم سیاسی مدرن با نهادها طرفیم، در یک رژیم سیاسی پیشامدرن با فرد طرفیم. در دوران گذار نیز با سلاطین مصلحتاندیش روبرو بودیم که زمینههای گذار به اداره نهادی جامعه را فراهم نمودند. در دنیای جدید توافق بر سر یک نظام سیاسی، توافق بر سر برونداد آن نیست و نمیتواند هم چنین باشد. توافق بر سر دموکراسی به این معنا نیست که زید بنا به رای اکثریت سلطان میشود و مشارکت زیر 50 درصد، یا رای کمتر از 50 درصد شهروندان مبانی سلطنت دموکراتیک وی را نقض میکند، توافق در دموکراسی، توافق بر سر ساز و کارهای دموکراتیک است. توافقی اجمالی بر سر این که با رعایت شرایط الف، ب، ج، د آنچه از صندوق بیرون میآید از این حیث که از صندوق رای بیرون آمده است مورد توافق همگانی، بل اتفاق نظر یکایک شهروندان است.
من به دوستان اصولگرا به جد عرض میکنم که دلتان را خوش نکنید که بله انتخاباتی شد و چه شد و چه شد. این انتخابات فاقد ساز و کارهای دموکراتیک بود. دموکراسی در صندوق رای خلاصه نمیشود، بلکه پس و پیش دارد. اگر نظارت را از ساز و کار انتخابات حذف کنید به درد خاک قبر مرده هم نمیخورد. چگونه میتوان انتخاباتی را سالم دانست، حال آن که یکی از 12 نفر ناظر انتخابات در میتینگ یکی از کاندیداها حضور مییابد و تازه به سخنرانی برای او هم میپردازد! این اقدام چنان خبط سنگین و تاثیرگذاری در روند انتخابات است که قانون انتخابات برای آن مجازات وضع کرده، اما مجرم قصه ما حتی مورد پیگرد قضایی قرار نمیگیرد. میشد وی را متهم کرد، بعد هم تبرئه نمود که نشان داده شود «بله ما هم به ساز و کار ملتزم و معتقدیم». دوستان اصولگرا هر چه کنند نمیتوانند وضعیت غیرعادی روزهای منتهی به انتخابات را توجیه کنند. حقیر به عنوان مسئول سایت قلم در استان قم، در روز انتخابات امکان انتشار مطلب نداشت، حال آن که موظف بودم اخبار مربوط به تخلفات در حوزه استان قم را منتشر کنم. (که فقط هم عکاس ستاد با دوربینش پیگیر این مسئله بود). یقیناً سایت بر اثر مراجعه زیاد داون نشده بود، چه این که شب قبل از آن سایت قلم به راحتی با یک میلیون کلیک (که یقیناً فعالان سایبری میفهمند یعنی چه قدر؟) کنار آمده بود. وضعیت نیمهفیلترینگ قلم از ساعت نه و ده شب تبدیل به فیلترینگ کامل ستاد شد! پیامکها که قطع بودند، مخابرات هم در یک اقدام جوانمردانه اقدام به قطع تلفنهای ستاد (و طبیعتاً اینترنت) کرد. شما اصولگرایان عزیز به این که نمیگویید التزام کامل به ساز و کارهای دموکراسی؟ وقتی پیرتان که حضرت مصباح و حضرت آملی لاریجانی باشند که آن مقالات خوب و عمیق و وجیه را در تبیین دموکراسی مینویسند، خب گفتن ندارد حکماً خودتان هم خیلی حکیمید.
به دوستان اصلاحطلب هم این نکته کلی را یادآور شوم که این انتخابات، انتصابات مطلق نبود. به هر حال احمدینژاد این قدر رای داشت که به عنوان منتخب معرفی شود. (هر چند در مورد امکان پایان انتخابات در مرحله اول حرف زیاد است. آشنایان با علم اعداد و رمل و اسطرلاب بهتر میدانند. و الله العالم)
وضعیتی که در آن دچاریم و با آن زندگی میکنیم نه یک وضعیت مطلقاً نهادی است، نه یک وضعیت مطلقاً شخصی. وضعیتی که ساز و کارهایی در آن وجود دارند که از طریق بازیگردانی یک نفر کار میکنند. وضعیت غیرنهادی-غیرشخصی (هم نهادی، هم شخصی- نه نهادی، نه شخصی) کنونی یک وضعیت گذار نیست، بلکه نظام از پس سی سال تجربه در شرایط کنونی تثبیت شده است. من نام جمهوری اسلامی را سیستم نمیگذارم. اما نام آن را «نظام» میگذارم.
در جمهوری اسلامی با مجموعهای از ساز و کارها روبروییم. اما این به معنای پیشبینیپذیر شدن آینده به خاطر عملکرد نهادی نیست، چرا که صلاحیتهایی شخصی برای ولی فقیه نیز متصور است که میتواند برخی ساز و کارها را از کار بیاندازد، موقتاً متوقف کند یا ساز و کار جدید خلق نماید. مصلحت عدم محاکمه سران فتنه، مصلحت پخش تلویزیونی جریان محاکمه ابطحی، عطریان، حجاریان (بر خلاف نص قانون که متخلفان را نیز در حکم مفتری میداند و برای آن مجازات میانگارد) مصلحت کهریزک، مصلحت متادون اوین، مصلحت…. مصادیقی از این امرند که با «ساز و کار غیرنهادی» حکم حکومتی موجه شده اند. فراموش نکنید سازوکار غیرنهادی بزرگترین دستاورد در عین حال پارادوکسیکال جمهوری اسلامی است.
این که ما در میان اصولگرایان نمیتوانیم به قضاوت قاطعی برسیم که بالاخره آقا، قالیباف را میخواهد یا احمدینژاد را؟ لاریجانی را یا حداد عادل را؟ عماد افروغ را یا حسن عباسی را؟ ناشی از این مسئله است. آقا نظر خود را در این زمینه صریح نمیگوید. قطعاً نظرش به نظر یکی از اینها نزدیکتر است، اما قواعد دموکراتیک بیطرفی عینی را در اینجا مراعات میکند. ساز و کارها در محدودهای که اراده نظام به آن محدوده تعلق میگیرد کارایی دارند و قابل استناد هستند. دوران سیاه ابهام ناشی از حضور اصلاحطلبان گذشت. اینک قاعده مشخص است. غریبه در جمع نیست، پس بازی سادهتر میشود. کسی که به اراده نظام (به مثابه ترکیبی از نهادها و میل یک فرد معین مشخص) ملتزم و معتقد باشد، در بازی است. میتواند خاطرش جمع باشد که اس و اساس نظام که همان شخص است، در رقابت سیاسی جانب انصاف را میگیرد و تخممرغش را در سبد هیچ کس نمیگذارد.
اما اگر کسی هم از اراده نظام تخطی کند از بازی اخراج میشود. اراده نظام امر بسیار حساسی است، این مهم نیست که شما رفیق شفیق ولی فقیه باشید. او برای کسی پارتیبازی نمیکند اگر بحث اراده نظام در میان باشد. این را برای آن دوستی میگویم که در پست طولانی خود که به دفاع از نظام پرداخته در میانش ناغافل میگوید من مدافع انتخابات با نظارت بینالمللی هستم. نگو خواهر من، اگر میخواهی همچنان در بازی راهت بدهند. این که بر انتخابات نظارت بینالمللی صورت نگیرد، منطقی یا غیر منطقی اراده نظام است.
زیستن دشوار میشود
امروز ما به دوران جدیدی وارد شده ایم. نظام، که با اخراج کامل، قطعی و حتمی اصلاحطلبان خیالش برای پرداختن به امور خودش آسوده شده، در حال وارد کردن نمادها به دورانی جدید است. شاید بفهمید چرا فیلم پاره شدن عکس مرحوم خمینی بارها و بارها از تلویزیون پخش میشود، اما تصاویر مشابه در مورد آن دیگری پخش نمیشود. دوران اسطوره سابق به سر آمده است. اینک اسطوره جدید بهتر و قدرتمندتر از اسطوره قبلی ظهور کرده است.
حالا شاید بفهمید چرا هشت ماه جنگ نرم، مهمتر از هشت سال دفاع مقدس خوانده میشود. آری اراده نظام در حال خلق نمادها و استعارههای جدیدی است. «نظام» به مثابه دستاورد سی سال حاکمیت جمهوری اسلامی خود را به معرض آزمونی گذاشته که میداند، میبرد. نظام میتواند کاری کند که کسانی که باتوم در دست گرفتند و بر سر همشهریان و هموطنان خود زدند (از منظر یک باتوم به دست متعقل آنها تنها ایرانیانی خطاکار بودند، نه بیگانگان ایرانستیز) بسیار محترمتر از کسانی شوند که جان بر کف گرفتند و در مقابل متجاوزان به خاک وطن ایستادند. با سربازانی چون مرتض مردیها، شهریار مندنیپور، حمیدرضا جلاییپور، علیرضا علویتبار، حسین علایی و… که بعدها ارادهای غیر از اراده نظام داشتند، باید همین کار را کرد. اصلا مهم نیست شما چه خدماتی در جنگ داشتید، شما همان سربازانی هستید که در سال 64 جنگ را رها کردید تا میرحسین موسوی مجددا نخست وزیر شود.
حالا شاید بفهمید چرا نظام با مراجع کج افتاده است. نیازی به حوزه ناکارآمد قدیمی نیست، ما حوزهای میخواهیم که مروج فرقه ما باشد. من با مراجع معززی که در سال 88 در برابر ظلم بین سکوت قابل تفسیر کردند، هیچگونه همدلی نمیتوانم داشته باشم، الا دشمن مشترکی که آمده طومار هر دوی ما را در هم بپیچد. طومار هر کدام هم که پیچیده شود، آن یکی امید چندانی به بقا ندارد. در افقی که من میبینم تشیعی که از قرن سوم و چهارم به شکل فعلی ترویج میشد محدود به عراق (ایران سابق) میشود و ما شاهد تشیعی جدید خواهیم بود. تشیعی که دیگر اپوزیسیون فی ذاته نیست.
کلمهها و واژهها همه در گرد محور قدسی نظام میگردند. حرف زدن و ایجاد تفاهم هم مشکل میشود. معانی منصرف به اراده نظامند. حالا چه کسی میخواهد اندیشه کند، جز اندیشه نظام، وقتی کلمات ضروری برای تفکر در ید تصرف نظامند؟ فکر میکنی اما این افکار بیش از توهماتی شخصی نیستند که قدرت اقناع هیچکس را هم ندارند.
در این چشماندازی که من نشسته ام (و امیدوارم غلط باشد) یک آینده مهیب میآید که زیستن ما را صد بار بدتر از مردن میکند. صد البته طیف عظیمی از مردم در پارادایم اراده نظام میاندیشند و خوشحال و خرسند از وضعیتی که دارند. گو باش که ذات این وضعیت بر پایه دوگانه جهان/ایران بنیان شده و ما همیشه در حال تعارض دائمی با بیرون هستیم، ما خرسندیم چون همین طور میخواهیم. اما وضعیت برای کسانی که میاندیشند و افق فهمشان به دنیاهای متفاوتی قد میدهد، متفاوت میشود.
چه باید کرد؟
ما که از دور خارج شدیم. اصلاحطلبهای سیاسی را عرض میکنم. روی صحبتم با اصولگراهای غیر دولتی است. به آنها هم عرض میکنم اصولگرایان منتقد نیز دورشان به سر آمده، اگر میبینید همایشی استراتژیک-تئوریک میگذارند که حتی داود دانش جعفری در آن حضور دارد، چندان متوهم نشوید. اینها برای این است که نظام مهرههایی برای بازی سیاسی داشته باشد. یادتان باشد در قلمرو درون نظام ما وضعیت دموکراتیکی داریم که رقابت واقعی در آن جریان دارد. البته اصولگرایانی مثل لاریجانی و قالیباف به قدرت احمدینژاد نفس میکشند. این هم طبیعی است، آنها لغزش اصولگرایان منتقد در تخطی از اراده نظام را نداشتند. اصولگرایان منتقد باید میفهمیدند اراده نظام در انتخابات سال گذشته احمدینژاد بود، چرا که سایر نیروها درون نظامی نبودند، (و این آخرین انتخابات این گونه بود تا سالیان سال دیگر) کسی حق نداشت بدون اجازه ولی فقیه در کمپین رقبای نامزد نظام فعالیت کند، آنها که این کار را کردند از رده نظام خارجند و به مثابه میکروب ضعیفشده برای نمایش افتخارآمیزتر رقابت (نظیر حزب اعتماد ملی از 84 تا 88) سیاهی لشکری میکنند.
شما هم تکلیفتان را مشخص کنید؛ اگر بنا دارید در آینده از اراده نظام تخطی کنید، همین امروز این کار را انجام دهید و اشتباهات احمقانه و مضحک اصلاحطلبان را انجام ندهید. خدمتی نکنید که فردا چماق بر سرتان شود (نظیر کاری که اصلاحطلبان پس از فوت امام با آیتالله گلپایگانی کردند و اینک چوبش را میخورند). این اراده نظام است که آوینی مرد، قدیانی را دریابید که «نی ساندیسشان خیلی هم معروف شده است»، اگر شک دارید باشید تا میدان و بلوار حسین قدیانی بسازند. والله مُردند تمام آن اسطورههای قدیمی! دیگر شهیدی در شهری با کاروان نخواهد آمد. نشنیدید که گفتند احمد متوسلیان هم شهید شده است؟ یعنی چرخ تاریخ به عقب بازنمیگردد و قرار نیست حیات نمادهای قدیمی استمرار پیدا کند. اگر سر تغییر تندیس میدان انقلاب را فهمیده اید بیایید با هم زیر دست و پای این شتر زجرکش شویم، رفقای دوران بلا، رفقای خوبی هستند.
اگر نه، مرد این هستید که تا آخر پای اراده نظام بایستید، بسمالله. من از این راهکار اخیر استقبال میکنم اگر اهلش باشید، اما یادتان باشد شما امید «اقلیت» هستید برای این که اراده نظام را انسانیتر کنید و از رنج حیات نیروهای بیرون از نظام بکاهید.
پینوشت: نوشتم روشنفکرانه که مترهای آکادمیک برای نوشته ام به کار نبرید. دیشب نشستم و نوشتم و نوشتم و نوشتم.

عالی بود.
از لحاظ بیان افکار و اعتقادات سیاسی.
نوشته خیلی خوبی به حساب میاد و از سویدای وجود آرزو میکنم برای نویسنده دردسر درست نکنه.
بعد از قرن ها یک پست به این متراژ را تا ته خواندم و لذت هم بردم و تحت تاثیر هم قرار گرفتم.
شما نویسنده خوبی میشید.
پایدار باشید.
نظر لطف شماست
خوندم
تا ته خوندم
مبهوت شدم
نمیدونم چی بگم
فقط به این فکر میکنم که، توان تحمل زندگی رو خواهم داشت؟
«تکثر اندیشه و به رسمیت شناختن مخالفین در سطح معرفتی از کارهای غیر قابل انکار جمهوری اسلامی است.» از کجا و با چه قرينه اي اين حرف را ميزنيد؟ کلا پاراگرافي که با اين جمله ختم مي شود را بر چه اساسي نوشته ايد. چرا فکر مي کنيد آقاي مصباح نفهميده دعوا بر سر چيست؟ اصلا دعوا بر سر چيست که آقاي مصباح نفهميده؟
من نوشتم روشنفکری که دستم بند به ارجاع نشود. در مورد دیدگاههای آقای مصباح میتوانید به مقاله ایشان که در مرداد ماه 88 در سه بخش در خبرگزاری فارس منتشر شد رجوع کنید. ایشان در آنجا مسئله را به گونهای ترسیم میکنند که انگار دعوای مشروعیت بر سر چه کسی حکومت کند است، در صورتی که دعوا سالهای سال پیش تغییر کرده و به دعوای چگونه حکومت شود تبدیل شده است. امروزه مسئله مشروعیت دولتها یک مسئله حلشده و تمامشده است اما مقالات و تاملات آقای مصباح حول این مسئله تاب میخورد. در همان مقاله میتوانید تقریری بسیار سطحی از برخی حرفهای کسانی که مسئله بحران دموکراسی نمایندگی را طرح میکنند، مشاهده کنید که آقای مصباح بر اون پایه دموکراسی رو رد میکنه. این چیزایی که اینجا نوشتم بیشتر بر اساس تامل و مطالعات پراکندهای است که داشتم. در توان من تنها نیست که تمام این حرفها رو تو یه قالب آکادمیک ارائه بدم و به همین خاطر میپذیرم که بیشتر گزارههام در حد ادعا باقی میمونه
شما هم انگار مشمول تصفیه شده اید مطلبی در همین رابطه نوشتم خوشحال میشم نظرت رو بدونم